نویسنده :
setare - ساعت ۱٢:۳۱ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
باید تصمیمی بگیرم که مطمئن باشم هیچ وقت ازش پشیمون نمیشم
نویسنده :
setare - ساعت ۱٠:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳
خدایا بهت گفتم اگه پیشمی یه نشونه بهم نشون بده نشون دادی
قلب من گاهی می زنی گاه می ایستی
زمانیکه نسبت به هیچ کدوم از کسانیکه اینجا نشستن هیچ احساسی نداری باید لبخند بزنی و خوش رو باشی
ولی وقتی تو از درون خوشحالی و دوست داری با تمام هیجان خوشحالیه درونت رو بیان کنی همه بهت اخم میکنن و پرخاشگرن
حالا
حالا
تمام کمبودهای درونم عریان می شوند
نویسنده :
setare - ساعت ۱۱:۱٢ ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢٩
به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن سایهها رویا با بوی گلها که بوی گل، ناله مرغ شب تشنگیها بر لب پنجهها در گیسو، عطر شببو بزن غلطی اطلسیها را برگ افرا در باغ رویاها بلبلی میخواند سایهای میماند، مست و تنها ... نگاه تو، شکوهی آه تو، هرم دستان تو گرمی جان تو، با نفسها به من گفتی تا که دل دریا کن، بند گیسو وا کن ابر بارانزا شب، بوی دریا به ساحلها، موج بیتابی را در قدمهای پا، در وصال رویا گردش ماهیها، بوسه ماه ...
محمد ابراهیم جعفری
نویسنده :
setare - ساعت ۱٠:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱
روزی که آسمان به حال تو میگرید
نویسنده :
setare - ساعت ۱٢:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱۸
بخند تا روزم را بسازی
بگو من عاشق هیجان درون صدایت هستم
بتاب با پاکیه وجودت
بمان آغوش هیج کس مهربانتر از تو نیست
مارال عزیزم بهترینم
١٨ فروردین سالگرد آمدنت مبارک
نویسنده :
setare - ساعت ۱:۱۸ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
دوباره دل هوای با تو بودن کرده
نگو این دوری عشقت رو باور کرده
((گویا باید میبود و تموم میشد))
نویسنده :
setare - ساعت ۱٢:٤۸ ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱٦
این ماهیه کوچک توست که از شنیدن صدای باز شدن قفل در خوشحال می شود
و به استقبال خستگیه تو می آید
نویسنده :
setare - ساعت ۱٠:۳۳ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
امروز حال من رو پرسیده
کسی که به همه چیزش شک دارم
نویسنده :
setare - ساعت ۱:۳۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱۳
همین که گرمی صدات توی اوج بد بختی ها توی گوشمه
همین که اینجایی و بامن حرف میزنی
اندازه ی تمام دنیا ارزش داره
قلب مهربونت رو به تمام دنیا نمیدم
قلبه کوچولویی که اون نامه ها رو واسه مامانش نوشته وای چقدر تو نازنین
بودی
دوست دارم و خوشحالم از اینکه کنارم هستی مارال
نویسنده :
setare - ساعت ۱۱:۳۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٢
امشب غصه هایم را اغوش بگیر
ازهمه جا درمانده ام
گویا تمام پل ها خراب میشوند
گویا تنها به یک نخ آویزانم